شهر بیشناسنامه؛ شلیک فراموشی به شواهدِ هویت
علی خورسندجلالی- جنگها را معمولا با اعداد میسنجند؛ تعداد موشکهای شلیک شده، وسعت خاک تصرف شده و تلختر از همه، شمارش پیکرهایی که دیگر نفس نمیکشند. اما در پسِ این آمارهای رسمی و خونین، لایه دیگری از فاجعه در جریان است که هیچ دوربینی نمیتواند عمق آن را ثبت کند: زخمهای نامرئی بر پیکره خاطره جمعی یک ملت. وقتی در میانه یک نبرد ۴۰ روزه، گلولهای قلب یک بنای تاریخی را میشکافد، ما فقط با یک توده سنگ و آجرِ فروریخته روبهرو نیستیم؛ ما شاهد یک ترور خاطره هستیم.
در ادبیات جنگ، همیشه از آوارگی انسانها سخن میگوییم، اما کمتر کسی از آوارگی هویت حرف میزند. میراث فرهنگی یک ملت، سنگرهایی از جنس معنا هستند که نسلهای مختلف از جمله نسل زد، نسل مارا به هم دوختهاند. وقتی یک کاشی هفترنگ از بدنه منارهای جدا میشود یا ستونی چندصد ساله زیر شنی تانکها خرد میشود، در واقع رشته اتصال نوه به پدربزرگ است که قیچی میشود. این ساختمانها، آجر و گچِ صامت نیستند؛ آنها راویانی هستند که اگر نباشند، لال میشویم.
بیایید فراتر از اعداد برویم. تصور کنید نسل زدیای که سالها در اصفهان، زیر سایه بلند و باشکوه چهل ستون قدم زده و قصههای حماسی را از زبان مادربزرگش شنیده است، ناگهان با تصویری از آوار آن روبهرو شود. برای او، این فقط تخریب یک بنای توریستی نیست؛ این یعنی فرو ریختن بخشی از خودِ او. آن کودک، حالا دیگر زمینی برای ایستادن و تکیهگاهی برای یادآوری اصالتش ندارد. جنگ با تخریب میراث، منِ جمعی ما را زخمی میکند. ما با هر بنای تاریخی که از دست میدهیم، بخشی از حافظهمان را در غبار انفجار جا میگذاریم.
واقعیت تلخ اینجاست که جنگ نه فقط جسم را میزند، بلکه زمان را هم مجروح میکند. زمان در بناهای تاریخی منجمد شده است؛ صبوری معماران، ظرافتِ هنرمندان و دعای زاهدان در لایههای این دیوارها ذخیره شده بود. ۴۰۰ سال طول کشیده تا یک تمدن، شکوهش را در قالب یک عمارت به رخ بکشد، اما تکنولوژی بیرحمِ جنگ، تنها به ۴ ثانیه زمان نیاز دارد تا آن ۴۰۰ سال را به تلی از خاکستر بدل کند. این عدم توازن، بزرگترین بیعدالتی تاریخ علیه تمدن است.
در این ۴۰ روز نبرد، آنچه رخ داده یک آلزایمر اجباری است که بر چهره شهر تحمیل شده. شهری که میراثش را از دست میدهد، مثل انسانی است که شناسنامهاش را باد برده و دیگر نام خود را به یاد نمیآورد. بناهای تاریخی، لنگرهایی هستند که ما را در توفانهای مدرنیته ثابت نگه میدارند؛ وقتی این لنگرها بریده شوند، ما به هر سویی پرتاب خواهیم شد، بیآنکه بدانیم از کجا آمدهایم.
میراث فرهنگی، تنها پناهندگانی هستند که حق فرار ندارند. آنها نه پاسپورتی دارند که با آن از مرز بگذرند و نه پایی که از مهلکه بگریزند. آنها میمانند تا شاهدان صامتِ حماقتِ بشر باشند. تخریب آنها، یعنی بریدن زبان تاریخ. وقتی تاریخ لال شود، آیندگان دیگر نه از شکوه گذشته چیزی میفهمند و نه از اشتباهات آن درس میگیرند.
ما نسل زدیها، در برابر ویرانهها فقط نباید مرثیه بخوانیم؛ باید درک کنیم که هر بمبی که بر قلبی باستانی فرود میآید، در واقع سهم فرزندان ما را از آینده میدزدد، چراکه آینده بدون گذشته، خانهای است که روی آب بنا شده باشد. زخمهای نامرئی این جنگ، سالها بعد، زمانی که همه کشتهها دفن شده و همه خیابانها بازسازی شدهاند، خود را نشان خواهند داد؛ آنجا که نسل زدیای در میان دیوارهای نوساز شهرش راه میرود، اما حس میکند یک غریبه است، چون حافظه جمعیاش در غبار آن ۴۰ روز، برای همیشه ترور شده است.
جنگ شاید تمام شود، اما زخمی که بر پیشانی تاریخ نشسته، به این زودیها التیام نخواهد یافت. ما ماندهایم و تکههای شکسته از هویتی که حالا باید با دستهای خالی، دوباره آنها را به هم بند بزنیم؛ پیش از آنکه غبار فراموشی، آخرین بقایای خاطراتمان را با خود ببرد. اما باور عمیق من به عنوان عضوی کوچکی از نسل زد ایران، این است که ایران، بار دیگر و ققنوسوار، از خاکستر این ویرانیها پرواز خواهد کرد.
منبع: etemadonline-775916